يلــــــدا واژيي ست سرياني که به زبان تازی تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد. ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، دارای کيش ميترايي بوده اند و مهر يا ميترا را خدای خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادی مي دانند و در شاهنامه فردوسي خرد ورز نيز همين روايت آمده است .
کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست
بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست
همــــه راه دادست و آيين مهر
نظــــر کردن اندر شمار سپهر
به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان ، مبارک نيست ، نزد ايرانيان گرامي ست و برای دوری از نامبارکي آن را جشن و سرور همراه ميکنند و باز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکي را نماد اهريمن و روز و روشنايي را نشان اهورامزدا ميدانستند و پارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها برای پيروزی اهورامزدا بر اهريمن انجام مي گرفته است .
چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ، آن را چيرگي روشنايي بر تاريکي و تباهي و پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آوردند. چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادماني برگذار ميکنند. بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسي يا کنار بخاری گرد هم مي آيند و رسم بر اين است که برای شام خورش فسنجان مي پزند و با شيريني و ميوه های گوناگون به ويژه آجيلي به نام مشکل گشا و ميوه هايي چون انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايي ميکنند .
در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد مقداری برف را با شيره يي به نام کف که از پختن نيشکر برای ساختن شکر سرخ در روستاها فراهم ميسازند، ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار سرماخوردگي نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه با گفتگوها برای کوچکترها داستان های شيريني ميگويند از سده های پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است .
امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت، واژه يلدا به زبان پارسي به معنای زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنيای آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادی آن را هنگام زايش عيسای مسيح قرار دادند. برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته :
بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکری عيسي چنان معروف شد يلد
که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهای رومي از راه آسيای کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين رسمي امپراتوری روم بود و مهرابه های فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شد تا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادی به طرافدارن آيين مهری را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و برای جلوگيری از برگذاری جشن آيين مهری به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند، شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليسای روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را برای برگذاری جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح برای خود قرار داد .
به هر روی با اين که طرافدارن آيين مهری «ميتراييسم» شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد .
از همه اينها که بگذريم، در ادب پارسي نيز نويسندگان و سرايندگان، بلندی زلف يار و سياهي خال رخسار و درازی دوری های دلدار را به شب يلدا مانند کرده و ميکنند که دو سه نمونه را ياد آور ميشوم .
چون حلقه ربايند به نيزه توبه نيزه
خال رخ رنگي بربايي شب يلدا
از : عنصری
روز رويش چون بر انداخت نقاب ااز سر زلف
گويي از روز قيامت شب يلدا برخاست
از : سعدی
هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند را
بيم صبح رستخيز ست از شب يلدای من
از : خاقاني
because it's a time for family and friends,
a time of sharing and caring,
giving and forgiving.
It's a time of presents
with bright colored bows
with treasures beneath
that nobody knows.
But best of all,
it's a time to get cozy by the fire
and do all the dreaming
your heart desires.
you some Christmas cheer
and wish you a great Christmas
with lots of love
and wonderful surprises.
find their way to you and yours
this holiday season,
bringing you many reasons
to smile.
دور از تو زندگی کردن خيلی سخته

چشمی به پشت پنجره
پيچيد زير لاله گوشم صدای او
گل کرد ماجرای من و ماجرای او
گفتم به او که زنده منم از برای تو
با شوق وشور آنکه بميرم برای او
مثل بهار آمد و رفت از برم ولی
هر جا که رفت رفت دلم در هوای او
چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار
تا يک دو قطره شوق بريزم به پای او
صوفی وشم به حلقه گلهای نو ظهور
اما چه حيف باغ ندارد صفای او
با خنده مدام لبش خاطرم خوشست
سرخست روی محفل و سبزست جای او
من دل زهر چه هست بريدم که عهد عشق
زنجير شد به گردن جانم وفای او
در پای او هميشه عرق ريختم ز شرم
جان ارزشی نداشت که گفتم فدای او
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق هر جارو کند آنجا خوش است
گر به دريا افکند دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در اين آتش است


عشق يعنی ظرفي از بلور...عشق يعنی ذره اي از جنس نور

-
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
-
تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......
-
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
-
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
-
و تو آمدي.از دوردستها......
-
از سرزمين عشق......
-
تو مرا با عشق آشنا كردي.....
-
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
-
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي..........
-
با تو كامل شدم.......
-
با تو بزرگ شدم......
-
با تو الفباي عشق را اموختم.......
-
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
-
به تو و كلبه عاشما باليدم.......
-
تو نيمه گمشده ام شدي........
-
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
-
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
-
بدون تو دستم سرد است........
-
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
-
به حرمت عشقما...
-
به حرمت لحظات زيبايمان..........
-
مرو كه بي تو من هيچم.......
-
بمان با من.....
-
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
-
بدان كه عشقما هميشه پاك خواهد ماند.............
-
به وفايم ايمان داشته باش...............
-
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را
-









وقتي به انگشتانم جان دادي تا قلم بر صفحه کاغذ نشانم
و بنويسم وبيا مو زم و امانت عشق را بر صفحه ذهنم چکاندي
تا زندگي را دريابم آموختم آنچه را که مي بايست مي آموختم
آموختم به خاک وانچه از جنس اوست دل نبندم
زيرا هر چه از اوساخته شد فنا پذير بود .
چشمان دلم را بر آسمان بي انتهاي خويش خيره ساختي
و عادت دادي تا در کنج تنهاييم با ستارگانت انس بگيرد.
قلبم را به عشق آسماني عجين ساختي تا در قفس سينه
بي تاب در جستجوي آرامش تن دست بر دامان خود گرداني.
نفرت وکينه وحسد از وجودم رخت بر بست و شور عشق
بي پروا از قله اتشفشان سينه ام بيرون جهيد .
آموختم که بيش از انچه که باور داشتم تاب وتوانم دادي
آموختم زندگي يعني با تو بودن و به خاک دل نبستن
يعني انچه را که تو دوست مي داري دوست داشتن
يعني از خود گذشتن وبه ديگران رسيدن
آموختم جز رنج چيز ديگري نمي تواند
روح غبار آلود مرا صيقل دهد
تا تو را آنگونه که شايسته هستي وزيبا ببينم








هميشه عاشق کسی باش که لايق عشق باشد نه تشنه عشق !
چون تشنه عشق روزی سيراب ميشود

در اين ابر ، ماهی پديدار نيست
صدای تو از پشت ديوارها
بود يادی از روز ديدارها
صدای تو از سرزمين های دور
مرا می برد تا ديار سرور
ز من ياد کن ای پرستوی من
که ياد تو خيزد ز هر موی من



تو ای يار تنها صدا کن مرا
ز اندوه شبها رها کن مرا
صدا کن ، صدا کن که تا بوده ام
دمی بی خيالت نياسوده ام


اقبالم
عشقم را نه از روی جملات نامه هايم بلکه
از چشمانم بخوان
کلمات عشق با شکوه مرا حقير و کوچک
می کنند
برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو
جوابش رادر قلبم خواهی يافت

تک و تنها مونده دستام تو کجايی؟
وقتی پـرپـر می زنه اين دل زارم
ساکت و خاموش لبهام تو کجايی؟
وقتی بی تو نازنين بی همنشين و
گوشه گيری تک وتنهام تو کجايی؟
وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خيس
يه نوازشگرو می خوام تــو کجايی؟
چشمای تو يه فانوس هميشه روشن
وقتی سوت و کوره شبهام تو کجايی؟
وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه
تو رو عاشقونه می خوام تو کجايی؟

بو برده از چشم هايم دوستش دارم
فهميده از موج صدايم دوستش دارم
اين روزها حال و هوای ديگری دارم
حس می کنم در خود رهايم دوستش دارم
حالا پس از يک عمر فهميدم که عمريست
دنبال اين بالا بلايم دوستش دارم
سر تا به پا خود را به پايش هديه کردم
پا تا به سر، سر تا به پايم دوستش دارم
هر چند دائم شيطنت می بارد از چشمش
با اين همه مثل خدايم دوستش دارم
بو برده ام از چشمهايش دوستم دارد
بو برده است از چشم هايم دوستش دارم


اينم تقديم به اونی که زندگی رو به من بخشيدند
عشق به شكل پرواز پرندست
عشق خواب يك آهوي روندست
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشندست
من ميمرم از اين آب مسموم
اما اونكه از عشق مرده تا قيامت هر لحظه زندست
من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...
![]()
![]()
![]()

|
| |
|
........... من و تو كم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينك اندازه ما ميخوانيم
ما به اندازه ما ميگوييم ،ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي بوييم ،ما به اندازه ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شد
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت


باز در چهرة خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسة هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزندة عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود


آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد در ميان لحظه ها ، لحظهی ديدار را نزديك كرد
زندگی زيباست ، نه در رويا...
بوسه زيباست ، نه برای هوس ...
پرنده زيباست ، نه برای قفس ...
دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...
آری
دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ...
بلكه برای حس كردن
برای تو که آتش عشق من ازتو بود
برای تو که پاک و بی تکبری
برای تو که شاعر شعر منی
در شب تبدار ذهن من
اميد درخشش چراغی نبود
در سرمای يخ زده ی قلب من
جرقه ايی زشعله ی نگاهی نبود
من بودم و من بودم و من
تصويری آشنايی صدايی نبود
قصه ی من همين بو د و بس
کاغذی سفيد و بی نشانه بود
...
برای تو می گويم ای آشنای من
بمان بخاطر وجود ياس من
بمان بخاطر تمامی فصول
بمان بخاطر فصل سبز من
.........
می دانم قساوت زمانه چيست
تکرار نمی کند تو را بيش از اين
ديگر بی تو چه می شود اين تار و پود؟
خورشيد من !هستی من بدون تو چه سود؟
.....
گريه نمی کنم از زخم سر نوشت
عشقی که از تو مانده را می توان نوشت
عشقت به صد قلم نوشته روی قلب من
هرگز نمی رود اين خط سرنوشت
.............
هر لحظه خوب من که می زنی نفس
بدان که تکرار من تويی تويی و بس
پايان ندارد عشق گرم تو
عاشقانه همراه من گام بردار
Cry with me
when you are most upset
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي
Share with me
all the beautiful things in life
تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش
Fight with me
against all the ugly things in life
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن
dreams to follow
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم
in whatever we do
در شادي هرچه ميكنم شريك باش
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن
Dance with me
to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص
Walk with me throughout life
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم
Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love
بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم







![]()
چرا ؟!
چرا آسمون می باره ؟!
چرا زندگی سياهه ؟!
چرا دل ها سر راهه ؟!
چرا اين دنيا سرابه ؟!
چرا عاشق جدا زياره ؟!
آخه خدا چرا . . .
![]()
![]()
![]()
مثل عشق
رو به ساحل روبه دريا مثل عشق
مي فشارم دست گل را مثل عشق
شور آبي بودنت را آسمان
مي كند تقصيم با ما مثل عشق
تا غزل اعجاز چشمت را سرود
نام سبزت شد معما مثل عشق
با تو پاياني ندارم اي عزيز
مثل باران مثل دريا مثل عشق
![]()


نمی دونم تو می دونی که دلم هواتو کرده
تو می دونی که چقدر يادتو کرده
نمی دونم تو می دونی که چقدر دلم شکستست
تو می دونی که چقدر عاشق و خستست
نمی دونم تو می دونی که دارم می يام سراغت
تو ميدونی که ميخوام بشم هلاکت
نمی دونم تو ميدونی که منم فدای اسمت
اسم پاکت مثل مريم مقدس
نمی دونم تو ميدونی که چقدر برام عزيزی
نمی دونم تو ميدونی که توی شبهای تيره
وقتی که دلم ميگيره ، عطر ياد تو غمُ ازم ميگيره
نمی دونم تو ميدونی توی رويام
تا ميخواد بگيره دستام ، دستای پر گلُ زيبات
می بينه که خاليه جات
نمی دونم تو می دونی وقتی که دلم ميگيره
عطر ياد تو غمُ ازم ميگيره.......



عاشق است! پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است!
است! اين پاييز تلخ بهاري دارد ،
















عشق يعني حسرت تشنه به آب
عشق يعني يك شب پر رمز و راز
عشق يعني كوله باري از نياز
عشق يعني چشمه آب زلال
عشق يعني يك فروغ بي زوال
عشق يعني در شب در ماندگي
خسته از اين روزگار بندگي
معني عشق و دل و دلدادگي
در كتاب قصه اي از بچگي
در ميان لحظه هاي خستگي
عقل را شالوده بود اين زندگي
تا كه يك شب ، پيغام خدا
از درون برق و سيم و از هوا
همچو تيري گرم و تيز
بر نشان قلب من با صد ستيز
بر نشست و شعله زد بر خرمنم
روح من پرواز دادي از تنم
اي يگانه سرنشين قلب من
اي طنين بي رقيب آهنگ من
عشق يعني بوسه اي از راه دور
عشق يعني كاسه اي لبريز نور
عشق يعني خواب من با يك خيال
عشق يعني يك فروغ بي زوال













عشق یعنی: اولین پیغاما رو تو واسه عشقت بزاری
|
...وقتی که پیغام عشقت اولین پیغامیه که وقتی میای خونه میشنوی. |
عشق یعنی: عکس عشقت تو اسکرین سیور
|
...و اون عکس تو رو میاندازه تو اسکرین سیورش(Screen Saver). |
عشق یعنی: حواستو جمع عشقت کنی
|
...همه حواست به اونه.
عشق یعنی: صرفه جویی تو پول عشقت
|
عشق یعنی: با هم برین به گردش
|
...با هم برین به گردش. |
عشق یعنی: وقتی تو دل اونو به دست بیاری
|
...وقتی که تو دل اونو به دست اوردی. |
عشق یعنی: اون همیشه تو قلب و ذهنته
|
...با اینکه دور از نظره ولی دور از ذهن نیست.
عشق یعنی: آخر وفاداری یه پسر به یگانه عشقش
عشق یعنی: و شیرینی شیرینی هاس این عشق
عشق یعنی: زبون قلبی
عشق یعنی: تلفن عاشقانه ی بی موقع
عشق یعنی: اونقده خوشحالی که می خوای گریه کنی
عشق یعنی: صدای زنگ عشق
|
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي ميشوند،
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،
؟!!!…………………
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.

عاشقي يعني
ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق
عاشقي يعني
ماه ها مست ديدار بودن
عاشقي يعني
خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق
عاشقي يعني
يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه
عاشقي يعني
بو كشيدن دست خط معشوق
عاشقي يعني
گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن
عاشقي يعني
بارها خواب معشوق رو ديدن
عاشقي يعني
هر كجا به ياد معشوق بودن
عاشقي يعني
غرق لذت شدن حتي از صداي نفس هاي معشوق
عاشقي يعني
با ديدن معشوق ضربان قلبت بره رو هزار
عاشقي يعني
من ( حاضرم ) نباشم تا تو باشی
عاشقي يعني
وصال ، وصال دو روح نه دو جسم
عاشقي يعني
مال من نباش ، اما باش و زندگي كن



به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زيباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
و عشق خويش را با يک صدای لرزش ماتم بيان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار اين جهان بيرون رويم و ساغری از باذه ی آتش به کام يکدگر ريزيم
که قدری از فراز عشق بالاتر رويم و درد را غم زار دل سازيم
که قدری محو در چشمان هم باشيم...





«جبران خليل جبران»
- يك قطره عشق، والاتر از يك اقيانوس عقل است.
« بلز - پاسكال»
- دنيايى كه در آن زندگى مى كنيم، از عشق مسرور است و ما بدون اين
«كريستيان بوبن»
- عشق عبارت است از عكس العمل تمايلات ما كه ديگر متعلق به شخص
«لئو تولستوى»
- عشق بر عاشق امير است اما در قبضه اقتدار معشوق اسير است.
«عين القضات همدانى»
- عشق، خطرى است در كمين تنهاترين كس.
« فردريش نيچه»

- عشق الهى هم اكنون براى تصحيح اين وضع به كاملترين كار خود سرگرم
«كاترين پاندر»
- عشق انسان به خداوند، با عشق او به ساير ابناى بشر اثبات مى شود.
«دالايى لاما»
- عشق كور است و عشاق كارهاى احمقانه را نمى توانند ببينند.
«كريستوفر مارلو»
- هرگونه نفرت و انزجار را با عشق پاسخ گوييد و در اين زمينه از هيچ
«حضرت عيسى مسيح»
- با عشق شروع مى كنم و با عشق به پايان مى برم. همان گونه كه زندگى
«اوشو»
- وقتى عشق به خود را از دست مى دهيد، عشق يارتان نمى تواند احساس
«جاى گرى»
- عشق هميشه تنها دغدغه زندگى مردم بوده است و اين سرنوشت جامعه
«ناپلئون بناپارت»

به خاطر تو
|
به تو پيوسته دل از وحشت شبهاي دراز به تو پيوسته دل از تلخي ديدار شكست به تو اي نغمه راز به تو اي غنچه مست به تو پيوسته دل آنجا ، كه نه ... نتواند كه رهايي دهد از خويشتنم به تو پيوسته دل آنجا ، كه پي از جنبش درد نيش پر كينه فرو برده چو ماري به تنم به تو اي ساغر لبريز اميد به تو اي غنچه نيلوفر ناز به تو پيوسته دل از ننگ درنگ به تو پيوسته دل از رنج نياز وه چه بت ها ، كه به شبهاي گرانبار و خموش غم ديرينه بر انگيخت از اين جان تباه من شوريده به ياد تو در اين كلبه تنگ دل افسرده رها كرده به پندار سياه وه چه شب ها ، كه به بيغوله ناكامي سرد پيش آينه شكستم غم تنهايي خويش دست بر چانه ، در انديشه تلخ ، از سر درد رنگ جاويد زدم بر رخ رسوايي خويش به تو پيوسته دل از ظلمت روز به تو پيوسته دل از محنت شام به تو اي گنج مراد به تو اي رنج مدام ! |










































عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...
عشق یعنی...


