تبليغاتX
ليلا و اقبال

 

رز صورتي

 

چه زيباست به خا طر تو زيستن

و برای تو ماندن بپای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن

و به عشق و دنيای تو نرسيدن ايکاش می دا نستی بدون تو

مرگ گواراترين زندگيست بدون تو و به دور از دستهای مهربانت

زندگی چه تلخ و نا شکيباست ايکاش ميدا نستی مرز خواستن کجاست

و ايکاش ميديدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

حرفها را گاه نميتوان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهايم

تداعی می کنم

و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بلعم

 

 تنهاتر از سكوت...!!!

 

 

 
تونبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
و تو آمدي.از دوردستها......
از سرزمين عشق......
تو مرا با عشق آشنا كردي.....
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........
با تو كامل شدم.......
با تو بزرگ شدم......
با تو الفباي عشق را اموختم.......
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
به تو و كلبه عاشمان باليدم.......
تو نيمه گمشده ام شدي........
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
بدون تو دستم سرد است........
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
به حرمت عشقمان...
به حرمت لحظات زيبايمان..........
مرو كه بي تو من هيچم.......
بمان با من.....
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............
به وفايم ايمان داشته باش...............
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

 

 

 

 
نوشته شده توسط  در ساعت 9:35 | لینک  | 

يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !

 يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!

 يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست
 
من بودم!

يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد
 
 من بودم !

 يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!

يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز
 
تو نگفت من بودم
 
 يكي ماند و يكي نماند، اوني كه ماند تو بودي اوني كه بدون تو نماند من بودم!!!!!
 
همه دوست دارند
 
چشمهايشان را بگشايند
 
و آنچه دوست دارند ببينند
 
و در اين حسرت، اندوهگينند
 
اما من نه
   هر لحظه، که چشمهايم را
 
به روي تمام دنيا مي بندم
تو را ميبينم
 
به شادي حضور هميشگي ات
 
در تک تک سلولهاي روح و جسمم
 
دنيا را از چشم تو، نگاه ميکنم
 
و همه چيز دلپذير ميشود
 
دنيا را آنطور که هست
مي پذيرم و مي بينم
 
زيرا تو با مني
 
يگانه ام
نوشته شده توسط  در ساعت 10:39 | لینک  | 

بگذار با چشمهاي تو ببينم

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي

بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي

بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد

بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد

بگذار دلم براي تو باشد

بگذار دلت ...حالم را بپرسد

بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

 

نوشته شده توسط  در ساعت 9:10 | لینک  | 

        زندگي سه چيز است 

         اشكي كه خشك مي شود

           لبخندي كه محو مي شود

               و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند...
 
 
 
 
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
كه در حال بازرسي پرونده ها بود
 
 يكي را بر داشت و رو به من گفت :
آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي

 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي
 
 پس از اندكي سكوت گفت : تو تنها بنده اي هستي كه
 
حقيقت زندگي را در يافتي.
 
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 9:41 | لینک  | 



 
 
برگی از دفتر خاطرات عاشقانه هايم
 
 
بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم
 
 
نه با اندوه بايد ماند
 
نه غم را بايد از خود راند
 
بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم...
 
چقدر اين زندگی زيباست
 
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
 
يافتم عشق و تو را با هم.
 
تو را من دوست ميدارم
 
- اگرچه خوب ميدانی
 
وگرچه در غزلهايم
 
به تأکيد فراوان گفته ام اين را –
 
تو را من دوست ميدارم
 
و با تو زندگی زيباست
 
و بی تو زندگانی ....
 
بگذريم از اين سخن ...
 
بيجاست !
 
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
 
اگر بهارمی دانست،
 
برايم غنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد
 
که با آن خير مقدم گويمت
 
اما نميدانست
 
 
 
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
 
- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –
 
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
 
تنت چون ديدگانت سرد
 
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
 
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
 
که از چشم تو می باريد
 
و من با خويشتن گفتم:
 
« چگونه اين غرور شرمگين‌ را بوسه بايد داد؟! »
 
- که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود -
 
« تو را من دوست می دارم ! »
 
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
 
تمام داستان اين بود.
 
« تو را من دوست می دارم))
 
توهم … آيا … مرا … »
 
اما …
 
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
 
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
 
سكوتی سخت وحشت زا،
 
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
 
ولی جرأت به خود دادم
 
 
 
 
و يکبار دگر – آرامتر اما -
 
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
 
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
 
« تو را من دوست می دارم،
 
تو هم ... آيا ... ؟!»
 
ولی اينبار
 
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
 
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
 
« تو را من دوست می دارم! »
 
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
 
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
 
و او سرهای ما را سوی هم می برد
 
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
 
صدای عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
 
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
 
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
 
و بعد از آن هم آغوشی
 
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
 
و من سهم بزرگی از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
 
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
 
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
 
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
 
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم -
 
همان سهمی که بی او ...
 
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
 
– و من انديشه کردم….
 
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
 
و من … آری …
 
نفسهای تو را در سينه ميدادم
 
و اين سهم بزرگی بود
 
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه ميداشت
 
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
 
و خوابی بود
 
و من باور نميکردم
 
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
 
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
 
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
 
به هر تقدير شيرين بود
 
به هرصورت گوارا بود
 
شرابی که من از لبهای تو چيدم
 
تمام خوشه هايش را
 
و با انگشتهايم خوب افشردم
 
تمام دانه هايش را
 
و در چشم تو نوشيدم
 
تمام جرعه هايش را
 
و در آغوش معصوم تو سر کردم
 
تمام نشئه هايش را
 
و زيبا بود ؛
 
نه با اندوه بايد ماند
 
نه غم را بايد از خود راند
 
بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم...
 
 
 
 
 
جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم عزيزززززززززززززززززززززززم 
 
 
 
 
 
خواب روح ِ بيدارم
 
و احساس جديدی بود
 
اين در خواب بيداری!
 
و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود
 
و اين سرفصل شيرين جوانی بود
 
چه فصل بی نظيری بود
 
نفسها اضطراب انگيز
 
بدنها سرد و شهوتناک
 
هوای بوسه ها شرجی
 
زمين بوسه ها سوزان
 
و ما – از يكدگر سرشار –
 
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می داديم!
 
که لذت ترس را می کشت
 
 
  
و بوسه هاي تو بر صدها جهنّم باز می ارزيد
 
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن داديم
 
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
 
زمان کم بود و ذره ذره بدست آوردنت دشوار
 
تو را من ناگهان بايد درون خويش می ديدم
 
و هرگز هم نفهميدم
 
کدامين ورد باعث شد
 
 
 
 
 
 
تو را در صبح آن روز طلايی رنگ پاييزی
 
برای خويش بردارم؟!
 
کدامين نيمه شب دست دعايم را
 
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
 
کدامين روز ايمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
 
ولی امروز ميدانم
 
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو می باشم
 
که من تا يکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
 
و تو تا آخرين مقدار ممکن با منی امروز
 
و تو تا يکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز
 
و لبريز از تو بودم وقتی از خود باز پرسيدم:
 
« تو را من دوست ميدارم ؟! »
 
 
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
 
 
 
و در پاسخ به اين ترديد
 
و در حالی که لبها بی صدا بودند
 
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
 
« آری ... دوستت می دارم! »
 
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
 
پيام بوسه ها را درک ميکردم
 
و آيا « دوست ميدارم »
 
همين احساس را در خويش مگنجاند؟!
 
- يقيناً پاسخش منفی است
 
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
 
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
 
که تا امروز
 
کلامی نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد
 
 
 
 
 و شايد... « بی تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد. –
 
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله ای زيباست
 
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
 
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
 
و گرچه در سکوت کوچه ميبينم تو را ، آرام در رفتن
 
دلم اما برای ديدنت تنگ است...
 
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
 
و پيش از تو،
 
سکوت خانه سنگين بود!
 
کدامين شعر من گوياترين شعر است
 
 
 
برای بی صدا بودن ؟!
 
کدامين شعر من وقتی
 
سکوت و انزوايم را بياغازم
 
تو را آرام خواهد کرد؟!
 
و آيا هيچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
 
هرگز!!
 
و بی تو بودن اينک نيک دشوار است
 
و گاهی از خودم پرسيده ام: « آيا
 
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
 
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
 
و اما خوب می دانم
 
که بی پاسخ ترين پرسش
 
و بی پرسش ترين پاسخ
 
برای آدمی مرگ است!!!
 
 
 
 
و روزی می رسد آن لحظه آخر
 
- يکی از ما دو خواهد مرد! –
 
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
 
هرگز!
 
و اينگونه
 
به جبر عشق
 
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
 
و رستاخيز  بعد از مرگ روز ديگری در هستی عشق است
 
و اين فرصت که بعد از مرگ
 
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
 
به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد
 
 
 
 
 
 
و با اين ديد ، محشر ، روز زيباييست
 
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
 
و تصنيف بلند عشق تو امروز
 
در اوج خويش می رقصيد
 
و من – تصنيف ساز عشق تو – امروز
 
تو را در اوج ِ تو ديدم
 
و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين
 
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »
 
و از اعماق قلبم شادمان بودم
 
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :
 
نه با اندوه بايد ماند
 
نه غم را بايد ازخود راند
 
  
 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 9:25 | لینک  | 

ای عشق خيالی من
 ای رو يای مهال من
زندگی را بازی گرفتن نيست
 دنيا را به کام گرفتن نيست
ديگران را دوست داشتن سخت نيست
کسی را پيدا کردن سخت نيست
دلش را بردن سخت نيست
 ولش کردن سخت نيست
دلبری پيدا کردن سخت است
 وفا داری داشتن سخت است
نگرش داشتن سخت است
 از دست دادنش سخت است

دوستت دارم

به جنگل های بهاری و به مستی
به آن عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنبن تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می برستم
پس
دوستت دارم
نه برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
وهنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون به هبچ تماسی , کلامی و يا اشاراتی
به ابن کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شابد دوست داشتن در نهابت
به همبن معنا  باشد

 

یا نور



دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا ميتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازيست
بگو با کدامين نفس ميتوان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامين افق ميتوان تا شقايق خطر کرد

مرا ميشناسی تو ای عشق
من از آشنايان احساس آبم
و همسايه ام مهربانيست
و طوفان يک گل
مرا زيرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپيدار
پرم از شکيب و شکوه درختان
و در من طپشهای قلب علف ريشه دارد
دل من گره گير چشم نجيب گياهست
صدای نفسهای سبزينه را ميشناسم
و نجوای شبنم مرا ميبرد تا افقهای باز بشارت

مرا ميشناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رويش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که ميايد از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق
صدايم کن از بارش بيد مجنون
صدايم کن از ذهن زاينده ابر
مرا زنده کن زير آوار باران
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهای شوقی
که اين سو شکفتند و آن سو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسيم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشيد
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهای باد آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق
صدايم کن از صبر سجاده شب
صدايم کن از سمت بيداری کوه
صدايم کن از اوج يک شيهه بر قله صبح
صدايم کن از صبح يک مرد بر مرکب نور
صدايم کن از نور يک فتح بر شانه شهر

تو را ميشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پيچيد
من از شعر پيراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه يکريز و سرشار
گرفتم به سر چطر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوی تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوی تو هستم

صدايم کن ای عشق
صدايم کن از پشت اين جستجوی هميشه

 

نوشته شده توسط  در ساعت 8:50 | لینک  | 

در آنجا بر فراز قله کوه
 
دو پايم خسته از رنج دويدن
 
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
 
صدايم را خدا خواهد شنيدن
 
به سوی ابرها ی تيره پر زد
 
نگاه روشن اميد وارم
 
ز دل فرياد کردم کای خداوند
 
من او را دوست دارم ، دوست دارم
 
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
 
به هم زد خواب شوم اختران را
 
غبار آ لوده و بيتاب کوبيد
 
در زرين قصر آسمان را
 
ملائک با هزاران دست کوچک
 
کلون سخت سنگين را کشيدند
 
زتوفان صدای بی شکيبم
 
به خود لرزيده در ابری خزيدند
 
خدا در خواب رويا بار خود بود
 
به زير پلکها پنهان نگاهش
 
صدايم رفت و با اندوه ناليد
 
ميان پرده های خوابگاهش
 
صدا صد بار نوميدانه بر خاست
 
که عاصی گردد و بر وی بتازد
 
صدا می خواست تا با پنجه خشم
 
حرير خواب او را پاره سازد
 
صدا فرياد می زد از سر درد
 
به هم کی ريزد اين خواب طلايی؟
 
من اينجا تشنه يک جرعه مهر
 
تو آنجا خفته بر تخت خدايی
 
مگر چندان تواند ا وج گيرد
 
صدايی دردمند و محنت آلود ؟
 
چو صبح تازه از ره باز آمد
 
صدايم از صدا ديگر تهی بود
 
ولی اينجا به سوی آسمانهاست
 
هنوزم اين ديده اميد وارم
 
خدايا اين صدا را می شناسی ؟
 
من او را دوست دارم دوست دارم
 
 
باز می آيد ز راه سال روز خاطره
 
روز ديدار نخست در ميان ابرو مه
 
من بر بال خيال می روم دوردست ها
 
می نشينم پيش تو در دل سپيدی ها
 
ميدود شوری دگر در ميان ديده ام
 
می نشيند عطر تو در هوای سينه ام
 
روز عشق بود آن روز
 
روز ديدار تو بود
 
در ميان سينه ام
 
شوق ديدار تو بود
 
روزی ازعشق و نياز
 
روزی از جنس بلور
 
روز سرشار از اميد
 
روزی از جنس بهار
 
می گشايم ديده را می روم سوی خيال
 
می روم شايد ترا باز بينم در خيال
 
سوی آن باغ بزرگ
 
سوی آن باغ اميد
 
سوی آن جايی که من
 
با تو بستم عهدِ اميد
 
باز می آيد ز راه عطر دل انگيز تو
 
می نشينم آن جا درانتظار روی تو
 
می گريزند سايه ها می روند از پيش من
 
ليک شوقی غريب می دود در چشم من
 
باز می گويم به خويش شايد او را ديدمش
 
باز شايد آمدی از رهی سوی دلم
 
لحظه ها از پی هم می گريزند با شتاب
 
ليک نقش زيبای ترا من نمی بينم زراه
 
با دلی غمگين ، تهی
 
می روم من بی درنگ
 
می گذارم جای تو
 
 
 يك  رُز سرخ  قشنگ
 
باز در ظلمت شب عطر يادت پيچيد
 
از من خسته و زار عاشقی بر انگيخت
 
ياد می آرم چه سان بوده اشک و ديده ام
 
ياد می آرم چه سان بوده مهرت در سينه ام
 
باز می خندی به من ؛بر من و عشق و دلم
 
آه اگر می دانستی عمق اين بی تابی ام
 
ديده بگشا کز آن چشم درون
 
من و سر گشتگی ام را بنگر
 
در پس اين چهره آرام و خموش
 
شرر آتش عشقت از پس ديده نگر
 
من غريبانه در اين شهر خموش 
 
ز در هر خانه ترا می جويم
 
تا مگر خاموش سازم آتش دل را
 
تا مگر آرام سازم نوای اين دل تنها را
 
نوشته شده توسط  در ساعت 12:17 | لینک  | 

 
دوستت دارم عزیزم
 
 
 
از من پرسيد منو بيشتر دوست داری يا زندگيت رو ؟ من گفتم زندگيم رو .
 
اون هم ناراحت شد و برای هميشه از پيش من رفت.
 
اما هيچ وقت نفهميد که اون خودش تمام زندگيم بوده !!!
 
 
 
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
 
 
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
 
 
کاشکی خبر نداشتی ديونه نگاتم
 
 
يه مشت خاک ناچيز افتاده ای به زير پاتم
 
 
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
 
 
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
 
 
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد
 
 
 
نوشته رفته ای ز يادم نوشتم شمع رو به بادم
 
 
نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد
 
 
کاشکی نبسته بودم زندگيمو به چشمات
 
 
کاشکی نخورده بودم به سادگی فريب حرفات
 
 
لعنت به من که آسون به يک نگات شکستم
 
 
به اين دل ديونه راه گريزوساده بستم
 
 
دروغ نگو....
 
برای من 
 
برای من سرنوشت نامعلوم و بسته است
     
     از رويت عاشقان هر دو ديده خسته است
 
 
برای من عاشقی افسانه و محال است 
 
            با ديگری تا شدن مثل خواب و خيال است
 
 
برای من اشک تو گرمی و آرامش است  
 
           صدای   شيون   تو  برايم   آسايش  است
 
 
برای  من  خيانت   پاداش  دلبران  است   
 
     هر که دلی راشکست درجمع برتران است
 
 
 
 
برای من  محبت  دروغ  و  بيهوده  است      
 
       هر آن که دل ببندد فرتوت و فرسوده است
 
برای من همسفر اکنون فقط کينه است            
 
آتش نفرت وغم روشن در اين سينه است
 
برای من  جدايی  لذت  اين   بازی  است            
 
تنها شدن پسندم چونکه خدا  راضی است
 
 
برای من  انتظار  فقط  برای  مرگ  است 
  
 رنگ   فردا  برايم   مثل  زردی  برگ  است
 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 8:55 | لینک  | 

کاش

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بو
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

به يکديگر مهر بورزيد
ولی از مهر بند نسازيد
همانگونه که تارهای ساز تنها هستند
با ان که از يک نغمه به ارتعاش در می ايند
دل خود را به يکديگر بدهيد
اما نه برای نگهداری زيرا که تنها دست زندگی می تواند دلهايتان را نگه دارد .

 

يا نور

ما که مقصد نگاهمان يکيست
هر دو عاشقيم و راهمان يکيست

در سپردن مسير عشق نيز
چون گذشته ديدگاهمان يکيست

زير سقف بی ستون آسمان
زنده ايم و سر پناهمان يکيست

جرم عمده من و تو عشق بود
حجم دفتر گناهمان يکيست

من هميشه چون تو فکر ميکنم

Hand-made Ivory Beaded Lily
 

 

 
به كنار من بيا اي جاودان همدم زندگانيم
به كنار من بيا و مذار سرماي زمستان
در ميان ما جدايي افكند.
به كنار من در بر آتش بنشين ، كه يگانه ميوه زمستان آتش است و بس.
 
با من از شكوه قلب خود سخن گوي ،
كه شكوه قلب تو بس عظيم تر
از طوفان پشت پنجره هاست .
در را ببند و پنجره ها بر بند،
كه سيماي خشمناك آسمان
روان مرا در غم فرو مي برد و چهره پر برف دشتها
روح مرا به گريه وا مي دارد.
 
چراغ را ز روغن پركن تا همچنان نور بخشد،
و آن را در كنار خود نه تا بخوانم از اشكهايت
آنچه زندگي در كنار من بر چهره تو نگاشته است .
 
بيا تا شرب پاييزي بنوشيم و بخوانيم
ترانه يادگار بذر افشاني سبكبار بهار را ،
پاسداري تابستان را و پاداش پاييز
به هنگام خرمن را .
 
به كنار من بيا اي محبوب روح،
كه آتش زير خاكستر رو به سردي و خاموشي است .
مرا در آغوش گير كه از تنهايي در هراسم ،
چراغ ، كم سو است و چشمان ما خواب آلود.
بيا تا به يگديگر بنگريم
پيش از آنكه خواب بر چشمان ما چيره شود.
 
با دستانت مرا درياب و در آغوشم گير ،
و بگذار تا خواب روح هاي ما را هم آغوش سازد.
گرمايم بخش اي محبوب من، كه زمستان
هيچ برايم نگذاشته جز گرماي وجود تو.
 
جاودانه من ، در كنارم بمان .
اقيانوس خواب چه ژرف و بيكرانخواهد بود،
و سپيده خورشيد چه كوتاه در پس ما!
نوشته شده توسط  در ساعت 10:39 | لینک  | 

لبخند چشم تو تنها دليل من که خدا هست و اين جهان زيباست وين حيات عزيز و گرانبهاست لبخند چشم توست هر چند با تبسم شيرينت آن چنان از خويش می روم که نمی بينمش درست لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز می دهد در جسم من تمامی روح حيات را پرواز می دهد جان مرا که دوريت از من گرفته است شيرين و خوش دوباره به من باز می دهد
نوشته شده توسط  در ساعت 9:17 | لینک  | 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت

شمعم وپروانه دورم پر نزد

مرا در حجمی از رويا گذاشت

او که صبح هر شب تاريک بود

سخت مرا در دل شب جا گذاشت

در شروع قصه ای بودم که آه....

در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت

شعله ی دردی که می سوزد مرا

آتشی بر تن دريا گذاشت

شاعر شعرم به من می گفت کاش

از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت.....

 

می توان بار دگر او را ديد
باز با شبنم پاک
می توان شست غبار تن نيلوفر را
در ميان سبد خاطره هامان تنها
معرفت/عشق/عطوفت را ديد
باز با پای تمنا بايد
رفت تا مقصد احساس خدا
باز بايد به گل نور رسيد
گل زيبای اميدی که به تاريکي شب می خندد
او که بر بام وجودم آرام /می خرامد هر شب /می خرامد بی تاب /مي خرامد بی تب
او که هستی من است
شيشه ي عمر اهورايي من را
می فشارد در دست
کوله بار خود را می بندد
او به آرامش يک عاطفه می پيوندد
بايدم رفتن از اين خاموشی
بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستی آينه دار دل من
اندکی صبر که من بيمارم
هستی ام عشق به توست
بذر اميدم بايد افشاند
که در اين تشنه کوير دل من
با يادت
هر گلی خواهد رست
برود لحظه لحظه
درد سوزان زتنم
باز ای کاش
اما تو!
ای تب زيستنم!
بمان
با من باش...
بايد ازاين خاموشی رفت... چه کسی بامن می آيد

 

دوش دور از رويت ای جان جانم از غم تاب داشت

 ديشب ازآن زيبای بی همتا طلب وصال رويت را کردم. از او خواستم که محراب ابرويت را محيای نمازی دگر کند.آستانت را از او خواستم که خوب می دانم که آستانت بر آستان درگاه او برافراشته شده است
ديشب، مردمان هريک طلبی داشتند جز آنچه که من طلب کردم. هر يک دردی داشتند جز دردی که من داشتم. هرکدامشان به اميد درمان آمده بودند ، همچنان که من هم به اميد درمانی بودم
ديشب کورسوی اميد وصالت دوباره شعله ور شد، ديشب خيال روی همچو ماهت دوباره عشوه گر شد، ديشب نقشينه های مهرت دوباره نقش بند دلم شد، ديشب نام ليلايم دوباره ذکر دلم شد
در آن تاريکی که هر کس قرآنی به سر داشت، من تو را از او می خواستم ، کمان ابرويت را از او طلب می کردم و زار می گريستم
در عجبم که چرا مرا ديوانه نمی خوانند؟ بس که نام تو را خواندم و وصف تو را نوشتم، خود را ديوانه می پندارم، ولی مردمان جنونم را درنيافته اند. ولی اينگونه بهتر است، اينگونه شايد نامحرمان درنيابند عشقم را، و در امان بماند از گزندشان

دوش دور از رويت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو، سيلاب داشت
نز تفکر عقل مسکين پايگاه صبر ديد
نز پريشانی دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روی در محراب داشت
ديده ام می جست گفتندم نبينی روی دوست
عاقبت معلوم کردم کندرو سيماب داشت
سعدی اين ره مشکل افتادست در دريای عشق
اول اخر در صبوری اندکی پاياب داشت

 

فرياد بزن تا بشنود ليلايم

 

دل من رها کردی آن شيدايی ؟ آن عشق را؟ ليلی را ؟
دل من ديگر هوايی نمی شوی؟ دل من ديگر در طلبش از سينه بيرون نمی جهی؟ چه زود رها کردی اش؟
چه زود فراموش کردی آن عشوه گری ها را؟ چه زود فراموش کردی آن همه ناز را؟ چه زود فراموش کردی؟
آن شب هايی را که سرش را بر سينه ام می نهاد را چه زود فراموش کردی؟ آن شب ها که التهابت را بی هيچ شرمی بر او عرضه می کردم!آن شبها که آغوشم گرم از نفس زدن هايش بود؟
چه زود فراموش کردی آن ليلی ، ليلی گفتن هايم را؟
چه زود فراموش کردی سرخی لبانش را ؟ شهد جانش را ديگر چرا فراموش کردی ؟
آه چه زود فراموش کردی آن نگاهش را ... آن نگاه غمزه آلودش را؟
گيسوانش را وقتی رها می کرد تا به رقص آيند و تو را از کف برند، چرا فراموش کردی؟
طاق ابرويش را که هر شب تماشاگر کمانش بودم چرا فراموش کردی؟
به ياد نمی آوری آنگاه که سر بر آستانش می نهادم به جنگ چشمانم می رفتی تا بگريند ، تا ببارند و التهابت را بر او بنمايند؟
به ياد نمی آوری آنگاه را که پرده را پس زد و تو را به تماشای خود فرا خواند؟
به ياد نمی آوری آنگاه که بی هوا به کويش می رفتی ، ديگر به پرده ای خود را از من و تو نمی پوشاند؟
آه دل من باختی...باختی
نه عشقش را که ای کاش عشقش را می باختی...تو خود را باختی
باختی..مرا باختی
به ياد بياور آنگاه که او را در آغوشت می فشردی ولبانم را به تمنای لبانش بر گونه اش می خواباندی ... به ياد بياور که آنگاه که از ليلی ها می سرودی چگونه به وجد می آمد آن نازنينم ... نه مگر می توان فراموش کرد آن باده نوشيدن ها را ، آن رقص ها را ، آن بوسه ها را ، آن عشوه ها را ، به ياد بياور جان سپيدش را وقتی خود را بر من عرضه می کرد
چگونه می توان فراموششان کرد؟ چگونه فراموششان کردی ؟
بگو ...فرياد بزن که به خاطر خواهی آورد آن زيبا نازنينم را ، آن عشوه گر چالاکم را ، آن شهد شيرينم را
فرياد بزن تا بشنود ليلايم

بشنويد از سه تار

 

قاصرم از وصف اين همه زيبايی...کلامم ياريم نمی دهد...اين همه فقط از پس سازم بر خواهد آمد
نوای سازم را نشنيده ايد وقتی با عشوه گری هايش يکی می شود، که اگر شنيده بوديد رها می کرديد اين ياوه ها را. وصف زيباييش را فقط سازم می داند
سياهی مويش ، کمان ابرويش ، سرخی لبانش ،گرمی آغوشش ، اندام سپيدش، ناوک مژگانش و شهد شيرينش را فقط بايد از سازم بپرسيد...! ساز من بنواز اين هم زيبايی و اين همه شيرينی را...ساز من بخوان او را که اينگونه مرا ديوانه و مجنون کرده است ... بخوان او را که تو را در من می نوازد ... بخوان او را که از اشتياق اوست که تو هم اکنون نوايی داری
پرده را که پس بزند پردهايی خواهم نواخت که تاب نياورد و خود را بر من عرضه کند...سازم را بر زمين نخواهم نهاد حتی زمانی که شهد لبانش لبانم را نوازش می دهند...پای خواهم کوبيد بر اين همه زيبايی و اين همه شکوه ... مگر زيباتر از او مخلوقی دارد آن زيبای بی همتا ... و من خود را می پرستم به خاطر روی همچو ماهش

نوشته شده توسط  در ساعت 10:20 | لینک  |