|
چه زيباست به خا طر تو زيستن و برای تو ماندن بپای تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن ايکاش می دا نستی بدون تو مرگ گواراترين زندگيست بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و نا شکيباست ايکاش ميدا نستی مرز خواستن کجاست و ايکاش ميديدی قلبی را که فقط برای تو می تپد حرفها را گاه نميتوان گفت من لحظه های با تو بودن را با اشکهايم تداعی می کنم و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم می بلعم
|
| |

بگذار با چشمهاي تو ببينم![]()
بگذار در نگاه تو ذوب شوم![]()
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم![]()
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم![]()
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي![]()
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد![]()
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد![]()
بگذار دلم براي تو باشد![]()
بگذار دلت ...حالم را بپرسد![]()
بگذار قلبم براي تو بتپد![]()
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.![]()
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

|
زندگي سه چيز است
اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند... كه در حال بازرسي پرونده ها بود
يكي را بر داشت و رو به من گفت :
آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.
گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟ گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت : تو تنها بنده اي هستي كه
حقيقت زندگي را در يافتي.
|


دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوست تدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمد وستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

|
ای عشق خيالی من |
دوستت دارم
به جنگل های بهاری و به مستی
به آن عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنبن تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می برستم
پس
دوستت دارم
نه برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
وهنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون به هبچ تماسی , کلامی و يا اشاراتی
به ابن کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شابد دوست داشتن در نهابت
به همبن معنا باشد
|
یا نور
|
کاش
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بو
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

به يکديگر مهر بورزيد
ولی از مهر بند نسازيد
همانگونه که تارهای ساز تنها هستند
با ان که از يک نغمه به ارتعاش در می ايند
دل خود را به يکديگر بدهيد
اما نه برای نگهداری زيرا که تنها دست زندگی می تواند دلهايتان را نگه دارد .
|
يا نور ما که مقصد نگاهمان يکيست |
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت
او مرا در حسرت فردا گذاشت
غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت
پس مرا تنها تر از تنها گذاشت
شمعم وپروانه دورم پر نزد
مرا در حجمی از رويا گذاشت
او که صبح هر شب تاريک بود
سخت مرا در دل شب جا گذاشت
در شروع قصه ای بودم که آه....
در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت
شعله ی دردی که می سوزد مرا
آتشی بر تن دريا گذاشت
شاعر شعرم به من می گفت کاش
از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت.....
می توان بار دگر او را ديد
باز با شبنم پاک
می توان شست غبار تن نيلوفر را
در ميان سبد خاطره هامان تنها
معرفت/عشق/عطوفت را ديد
باز با پای تمنا بايد
رفت تا مقصد احساس خدا
باز بايد به گل نور رسيد
گل زيبای اميدی که به تاريکي شب می خندد
او که بر بام وجودم آرام /می خرامد هر شب /می خرامد بی تاب /مي خرامد بی تب
او که هستی من است
شيشه ي عمر اهورايي من را
می فشارد در دست
کوله بار خود را می بندد
او به آرامش يک عاطفه می پيوندد
بايدم رفتن از اين خاموشی
بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستی آينه دار دل من
اندکی صبر که من بيمارم
هستی ام عشق به توست
بذر اميدم بايد افشاند
که در اين تشنه کوير دل من
با يادت
هر گلی خواهد رست
برود لحظه لحظه
درد سوزان زتنم
باز ای کاش
اما تو!
ای تب زيستنم!
بمان
با من باش...
بايد ازاين خاموشی رفت... چه کسی بامن می آيد
دوش دور از رويت ای جان جانم از غم تاب داشت
ديشب، مردمان هريک طلبی داشتند جز آنچه که من طلب کردم. هر يک دردی داشتند جز دردی که من داشتم. هرکدامشان به اميد درمان آمده بودند ، همچنان که من هم به اميد درمانی بودم
ديشب کورسوی اميد وصالت دوباره شعله ور شد، ديشب خيال روی همچو ماهت دوباره عشوه گر شد، ديشب نقشينه های مهرت دوباره نقش بند دلم شد، ديشب نام ليلايم دوباره ذکر دلم شد
در آن تاريکی که هر کس قرآنی به سر داشت، من تو را از او می خواستم ، کمان ابرويت را از او طلب می کردم و زار می گريستم
در عجبم که چرا مرا ديوانه نمی خوانند؟ بس که نام تو را خواندم و وصف تو را نوشتم، خود را ديوانه می پندارم، ولی مردمان جنونم را درنيافته اند. ولی اينگونه بهتر است، اينگونه شايد نامحرمان درنيابند عشقم را، و در امان بماند از گزندشان
دوش دور از رويت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو، سيلاب داشت
نز تفکر عقل مسکين پايگاه صبر ديد
نز پريشانی دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روی در محراب داشت
ديده ام می جست گفتندم نبينی روی دوست
عاقبت معلوم کردم کندرو سيماب داشت
سعدی اين ره مشکل افتادست در دريای عشق
اول اخر در صبوری اندکی پاياب داشت
فرياد بزن تا بشنود ليلايم
دل من رها کردی آن شيدايی ؟ آن عشق را؟ ليلی را ؟
دل من ديگر هوايی نمی شوی؟ دل من ديگر در طلبش از سينه بيرون نمی جهی؟ چه زود رها کردی اش؟
چه زود فراموش کردی آن عشوه گری ها را؟ چه زود فراموش کردی آن همه ناز را؟ چه زود فراموش کردی؟
آن شب هايی را که سرش را بر سينه ام می نهاد را چه زود فراموش کردی؟ آن شب ها که التهابت را بی هيچ شرمی بر او عرضه می کردم!آن شبها که آغوشم گرم از نفس زدن هايش بود؟
چه زود فراموش کردی آن ليلی ، ليلی گفتن هايم را؟
چه زود فراموش کردی سرخی لبانش را ؟ شهد جانش را ديگر چرا فراموش کردی ؟
آه چه زود فراموش کردی آن نگاهش را ... آن نگاه غمزه آلودش را؟
گيسوانش را وقتی رها می کرد تا به رقص آيند و تو را از کف برند، چرا فراموش کردی؟
طاق ابرويش را که هر شب تماشاگر کمانش بودم چرا فراموش کردی؟
به ياد نمی آوری آنگاه که سر بر آستانش می نهادم به جنگ چشمانم می رفتی تا بگريند ، تا ببارند و التهابت را بر او بنمايند؟
به ياد نمی آوری آنگاه را که پرده را پس زد و تو را به تماشای خود فرا خواند؟
به ياد نمی آوری آنگاه که بی هوا به کويش می رفتی ، ديگر به پرده ای خود را از من و تو نمی پوشاند؟
آه دل من باختی...باختی
نه عشقش را که ای کاش عشقش را می باختی...تو خود را باختی
باختی..مرا باختی
به ياد بياور آنگاه که او را در آغوشت می فشردی ولبانم را به تمنای لبانش بر گونه اش می خواباندی ... به ياد بياور که آنگاه که از ليلی ها می سرودی چگونه به وجد می آمد آن نازنينم ... نه مگر می توان فراموش کرد آن باده نوشيدن ها را ، آن رقص ها را ، آن بوسه ها را ، آن عشوه ها را ، به ياد بياور جان سپيدش را وقتی خود را بر من عرضه می کرد
چگونه می توان فراموششان کرد؟ چگونه فراموششان کردی ؟
بگو ...فرياد بزن که به خاطر خواهی آورد آن زيبا نازنينم را ، آن عشوه گر چالاکم را ، آن شهد شيرينم را
فرياد بزن تا بشنود ليلايم
بشنويد از سه تار
قاصرم از وصف اين همه زيبايی...کلامم ياريم نمی دهد...اين همه فقط از پس سازم بر خواهد آمد
نوای سازم را نشنيده ايد وقتی با عشوه گری هايش يکی می شود، که اگر شنيده بوديد رها می کرديد اين ياوه ها را. وصف زيباييش را فقط سازم می داند
سياهی مويش ، کمان ابرويش ، سرخی لبانش ،گرمی آغوشش ، اندام سپيدش، ناوک مژگانش و شهد شيرينش را فقط بايد از سازم بپرسيد...! ساز من بنواز اين هم زيبايی و اين همه شيرينی را...ساز من بخوان او را که اينگونه مرا ديوانه و مجنون کرده است ... بخوان او را که تو را در من می نوازد ... بخوان او را که از اشتياق اوست که تو هم اکنون نوايی داری
پرده را که پس بزند پردهايی خواهم نواخت که تاب نياورد و خود را بر من عرضه کند...سازم را بر زمين نخواهم نهاد حتی زمانی که شهد لبانش لبانم را نوازش می دهند...پای خواهم کوبيد بر اين همه زيبايی و اين همه شکوه ... مگر زيباتر از او مخلوقی دارد آن زيبای بی همتا ... و من خود را می پرستم به خاطر روی همچو ماهش






















